روي سخن با توست با من است با همه ، همان من و ما وتويي كه يكي از شاهكارهاي آفرينشيم ونقاش هستي ، ما را از گل خشكيده ، تيره و بدبو (حجر /26) و از آبي بي ارزش (نحل/4) آفريد و نقشي اين گونه زيبا بر آب زد و نسيم جان بخش روح خويش را در ما دميد (حجر/29) و در نهايت به خود آفرين گفت (مومنون /14) .
بر فرشتگان فرمان داد كه نه بر تو بلكه بر روح الهي تو سجده نمايند (حجر/29) و در اين ميان ديو ديوان پس از هزاران سال پرستش و شيدايي فرمان نبرد و رانده درگاه فرمانرواي خلقت گشت (حجر/31) و سوگند ياد نمود كه من و تو وامثال مارا به پلشتي و پليدي كشاند ، مگر آنكه پاك و بي آلايش همانند روز الست ، عاشقانه سر بر درگاه پادشاه بسايي و مخلصانه او را مطيع باشي (ص / 83) .
نازنينم ،آيا هنوز زمزمه سروش در دل و جانت طنين انداز است .
آن زمان عهدي بستي و ساده و پاك ، پاي آن عهد نامه را مهر نمودي ، پيمان بستي كه فقط و فقط او را بپرستي (يس /60) و از او ياري بخواهي و سر مستانه سرود وليعهدي را سر دادي و اين بار گران را بر دوش كشيدي (احزاب /72)، غافل از آنكه در اين راه خطر هاست بسي و بي همرهي خضر به سر منزل مقصود نرسي .
او تو را آفريد تا خود شناخته شود (ذاريات /56 حديث كنز مخفي ) و همواره تو را در كنار و در حريم درگاه خود بيابد. تو را اين گونه زيبا صورتگري نمود (مومن /64) تا هر لحظه عاشقانه او را بخواهي و بيابي .
اوبه تو نزديك است نزديك تر از رگ گردن(ق/16) ، او تو را مي بيند (علق /14 ) ، صدايت را (ابراهيم /39 ) و ضربان قلبت را مي شنود ، افكارت را و بالاخره آن چه را كه تو پنهان مي كني يا آشكار همه را مي بيند و مي داند (احزاب /30 ) و مي خواند .
پس بكوش كه الهي باشي و همچون روزگار اولين ، پاك و بي آلايش و به دور از وسوسه ديوان و پلشتي هاي مادي و دنيايي بكوش تا حق خليفه الهي و وليعهدي را به جاي آوري ( بقره /30 ).
آفرينش تو همراه با تمامي اركان و بايسته هاي هدايت و رسيدن به سرزمين پاك بندگي و خاكساري است . تمام نيروها در راه هدايت تو بسيج گشته اند (انسان /3) . تمام موجودات مسخر تو هستند (جاثيه / 13) .
آسمان ، زمين (ابراهيم /32 ) ، خورشيد و ماه و ستارگان در اختيار توست (نحل /12) و چهارپايان ، رام تو هستند (يس /2 – 71 ) و در نهايت تو گل سر سبد موجوداتي و فرمانرواي خلقت تو را گرامي داشت ( اسراء/70 ) و حمل امانت الهي بزرگ ترين افتخار توست ( احزاب / 72 ).
به تو اراده داد و آن گاه آگاهي بخشيد (شمس / 8 ) ، تو را به راه راست رهنمون گشت و از راه نادرست بر حذر داشت و در آخر اين كه براي رسيدن تو به وادي آرام بندگي ، ارادت و پرستش ، فرشتگاني انسان نما را برگزيد (سباء/47 ) كه عاشقانه در هدايت و راهنمايي تو اهتمام ورزيده و اجري در برابر رسالت طلب نكرده اند ، جز رستگاري و هدايت تو و در اين راه معنويت و هر چه خوبي است پيشكش تويي كردند كه حتي گاه آن ها را به ديار فراموشي مي سپاري و در گرداب غفلت فرو مي روي (يونس / 92 ) . پس بكوش و بر حذر باش از آن لحظه اي كه بي ياد و نام پادشاه قدم از قدم بر داري و غافل از ياد او ، همراه و هم نفس شيطان گردي ( مجادله / 19 ) .
آيا با گذشت چندين هزار سال از عقد آن پيمان ، مفاد آن را به خاطر داري . عاشقانه ترين پيام ها وموثرترين نسخه هاي شفا بخش را مي تواني در هستي نامه بيابي ( اسراء / 82 ). هماني كه نزديك شدن به آن نور به قلبت مي بخشد ( زمر / 22). چرا كه هيچ نكته اي در آن فراموش نشده و آن چه لازمه زيستن توست در آن آمده است .
اگر ميخواهي آرام و خوشبخت در سايه لطف پادشاه خلقت ، سر مستانه و سماع كنان از جام حيات بنوشي ، او به تو مهر بورزد و تو سر بر در گاهش بسايي و فقط و فقط او را پرستش نمايي ، به عهدي كه بستي وفادار باش ، همواره به نداي درونت گوش فرا ده و ترانه خوان هستي باش و وجودت را با آن مبدا پيوند زن و اين را بدان كه تو نيازمند او و او بي نياز مطلق است ( فاطر / 15) .
خواب دیدم ، خواب اینکه مرده ام خواب دیدم خشته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت بود قبرم تنگ بود
خشته بودم هیچکش یارم نشد زآن میان ، یک تن خریدارم نشد
هرکه آمد پیش ، حرفی راند و رفت سوره حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیقی ، نه رفیقی ، نه کسی ترس بود و وحشت و دلواپسی
آمدند از راه ، نزدیک دو ملک تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست ؟ آن یکی گفتا بگو رب تو کیست ؟
ای سیه کار ، سیه دل ، بسته سر نام اربابان خود یک یک ببر
ما که ماموران حق داریم نک تو را سوی جهنم می بریم
دگر آنجا عذر خواهی دیر بود دست و پایم بسته در زنجیر بود
نا امید از هر کجا و دل فکار می کشیدندم به خفت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد از جنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان نور از پیشانیش تا کهکشان
بر سرش دستار سبزی بسته بود بر دلم مهرش عجب بنشته بود
از فدوم آن نگار مه جبین از جلال حضرت عشق آفرین
دو ملک سر را به زیر انداختند بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه آمده اینجا حسین فاطمه
سوی من آمد مرا شرمنده کرد مهربانانه به رویم خنده کرد
گفت آزادش کنید این بنده را خانه آبادش کنید این بنده را
این که اینجا این چنین تنها شده کام او با تربت ما وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است گریه کرده بعد شیرش داده است
سینه چاک آل زهرا بوده است سینه اش را وقف هیئت کرده است
بارها بر من محبت کرده است چای ریز مجلس ما بوده است
اسم من راز و نیازش بوده است خاک من مهر نمازش بوده است
پرچم من را بدوشش می کشید پا برهنه در عزایم می دوید
اقتدا بر خواهرم زینب نمود گاه می شد صورتش بهرم کبود
تا که دنیا وده از من دم زده او غدای روضه ام را هم زده
حرمت ما را به دنیا پاس داشت ارتباط تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن روز عاشورا سقای من
گریه کرده چون برای اکبرم با خود او را نزد زهرا می برم
هر چه باشد او برایم بنده است او بسوزد ، صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود باعث خوشحالی اعدا شود
در قیامت عطر و بویش می دهم پیش مردم آبرویش می دهم
آنکه بالاتر به روز سرنوشت میشود همسایه من در بهشت
آری آری هر که پابست من است نامه اعمال او دست من است
اولی
گفتم: که هستی و از کدام نسلی؟ گفت: آزاده ای از مکتب حسین
گفتم: نامت چیست؟ گفت: نام مهم نیست.
گفتم: پس چه چیز مهم است؟ گفت: انجام تکالیف و رضای محبوب.
گفتم: کدام تکلیف؟ گفت: آن که غایت هستی است.
گفتم: غایت هستی چیست؟ گفت: ذبح نفس و خودسازی.
گفتم: اعتکاف و گوشه نشینی؟ گفت: هرگز! مقصود جهاد در دو جبهه است.
گفتم: از فرهنگ بگو. گفت: آیینه تمام نمای تعالی و رشد یک ملت.
گفتم: فرهنگ ایرانی یا اسلامی؟ گفت: امتزاج نار و نور.
گفتم: از شیخ اشراق چه می دانی؟ گفت: آواز پر جبرییلش را شنیده ام.
گفتم: جلال آل احمد را می شناسی؟ گفت: در غربزدگی شناختمش و خسی در میقاتش مرا به میقات برد.
گفتم: از فرهنگ غرب بگو! گفت: معنویت زدایی, ابتذال و فساد.
گفتم: علم و تکنولوزی چطور؟ گفت: همه در خدمت مادیت انسان.
گفتم: در آنجا انسان چگونه است؟ گفت: همه چیز دارد الا خدا.
گفتم: پس خدای مسیح کجاست؟ گفت: با دستان انسان در کلیسا محبوس شده
گفتم: یعنی چه؟ گفت: خدا در غرب فقط روزهای یکشنبه و برای ساعتی ظهور می کند!
گفتم: از قبل از انقلاب چه میدانی؟ گفت: می گویند رفاه بود اما حجب و حیا مرده بود.
گفتم: می گویند مردم آزاد بودند. گفت: آری آزاد از دین و گرفتار در بند شهوات.
گفتم: از انقلاب بگو. گفت: عرصه آزمون عظیم الهی.
گفتم: با مادیات مخالفی؟ گفت: با مادیات پرستی مخالفم با تکاثر, تجمل و تفاخر.
گفتم: از جنگ بگو؟ گفت: دانشگاه غیرت و شجاعت و ایثار و شهادت.
گفنم: از جبهه بگو. گفت: بیشه شیران روز و زاهدان شب.
گفتم: از خودت بگو. گفت: چیزی ندارم.
گفتم : کجا جانباز شدی؟ گفت: دستانم را به فرات سپردم و پایم را به شلمچه.
گفتم: و چشمت را؟ گفت: در قله های بلند قلاویزان هنوز دیده بانی می کند.
گفتم: وقت آن نیامده که استراحت کنی؟ گفت: ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم!
گفتم: هدفت در زندگی چیست؟ گفت: خدمت.
گفتم: به چه کسی؟ گفت: به اسلام و مردم.
گفتم: چگونه؟ گفت: با حضورم و با فکر و اندیشه ام.
گفتم: از ازدواج بگو. گفت: مسیر تکامل است.
گفتم: از خانواده. گفت: کانون صفا و صمیمیت.
گفتم: پدر.مادر. گفت: سرچشمه های عشق و عاطفه.
گفتم: از هنر بگو. گفت: شبنمی از جمال الهی.
گفتم: برترین هنر کدام است؟ گفت: چگونه زیستن و چگونه مردن.
گفتم: از ورزش بگو. گفت: باید تجلی گاه ارزش باشد.
گفتم: در غرب چگونه است؟ گفت: مرکب راهواری برای سیاست, تبلیغات و اغفال جوانان.
گفتم: بزرگترین آرزویت چیست؟ گفت: هجرت.
گفتم: از کجا به کجا؟ گفت: از خود به خدا.
گفتم: هدفت؟ گفت: وصال.
گفتم: تا کی؟ گفت تا ابد.
دومی
گفتم: که هستی و از کدام نسلی؟ گفت: جوانی از نسل آزاد!
گفتم: اسمت چیست؟ گفت: تو شناسنامه حسین, اما مایکل صدام می کنند.
گفتم: چرا مایکل؟ گفت: دوست دارم، جدیده، امروزیه
گفتم: نام حسین را کی برات انتخاب کرده؟ گفت: مادر بزرگم، خیلی پیره.
گفتم: نام حسین تو را به یاد چه چیزی می اندازد؟ گفت: گریه و زاری و دو روز تعطیلی!
گفتم: حقیقت حسین همین است ؟ پس چرا سیاه پوشیدی؟! گفت: دوستانم همه سیاه پوشیدن!
گفتم: چطور عزاداری می کنید؟ گفت: من ارگ می زنم!
گفتم: از اسلام چی می دونی؟ گفت: چیزایی مثل مسجد و روضه و گریه
گفتم: نشانه اسلامت چیست؟ گفت: تو شناسنامه ام با خط زیبایی نوشتن.
گفتم: مذهب چی؟ گفت: یعنی چی، مسلمونم دیگه!
گفتم: از فرهنگ چی می دونی؟ گفت: منظورت آثار باستانیه!
گفتم: و خیلی چیزای دیگه! گفت: فرهنگ ما خیلی قدیمیه.ما چیزای جدیدی می خواهیم.
گفتم: چه چیزهای جدیده؟ گفت: رمانهای عشقی, جاز و رپ....
گفتم: جلال آل احمد کیست؟ گفت: نمی دانم شاید یکی از میادین میوه فروشی در تهران.
گفتم: از فرهنگ غرب چی می دونی؟ گفت: خیلی چیزها، آزادی روابط دختر و پسر و مد لباس و مو.
گفتم: دیگه چی؟ گفت: فیلمهای جذاب، شوهای خارجی و محبت به حیوانات.
گفتم: علم و تکنولوژی چی؟ گفت: با پول میشه تکنولوژی را خرید اما عشق رو نه!
گفتم: از قیل از انقلاب چی می دونی؟ گفت: می گن مردم تو رفاه کامل بودن!
گفتم: چه کسانی اینها رو می گن ؟ گفت: بابام، مامانم، دایی هام، همه...!
گفتم: دیگه چی می گن؟ گفت: می گن مردم خیلی آزاد بودن!
گفتم: دیگه چی می گن؟ گفت: از جنسهای آمریکایی، از خود آمریکایی ها و محبتهایشان!
گفتم: از کاپیتولاسیون، مستشارهای نظامی چی؟ گفت: برای خدمت کردن به ما اومده بودن!
گفتم: از فسادها , مشروب فروشیها...چی؟ گفت: فساد یعنی چی، مردم آزاد بودن!!
گفتم: از شکنجه ها, اعدامها, تبعیدها چی؟ گفت: خیلی هاش دروغه, اگر هم بوده برای کسب قدرت بوده.
گفتم: از انقلاب چی می دونی؟ گفت: منظورت میدون انقلابه، نوار و عکس جدید، از اونجا می گیرم.
گفتم: از جنگ، شهدا چی؟ گفت: شلوغی، ویرانی، کشتار
گفتم: از رزمندگان چی می دونی؟ گفت: می گن جزوات کنکورش عالیه!
گفتم: حرفت تو زندگی چیه؟ گفت: این دو روز دنیا را باید عشق کنیم، باید خوش بگذره.
گفتم: چه وقت به آدم خوش می گذره؟ گفت: وقتی آدم آزاد باشه!
گفتم: آزادی یعنی چی؟ گفت: یعنی اینکه من هر کاری که عشقم کشید انجام بدم!
گفتم: هر کاری حتی قتل و تجاوز؟ گفت: البته کمتر پیش میاد ولی ممکنه!
گفتم: چرا گفتی دو روز دنیا؟ گفت: خب هر چی هست تو همین دو روزه دیگه.
گفتم: پس آخرت چی؟ گفت: کی اومده از اونجا!
گفتم: نظرت در مورد ازدواج چیه؟ گفت: نیازی نیست خودم رو زندانی کنم همه چیز فراهمه!
گفتم: چرا زندانی؟ گفت: خوب آدم محدود میشه، ولی بعد از چهل سالگی بد نیست!
گفتم: در مورد خانواده، پدر، مادر چی میگی؟ گفت: فقط تا هیجده سالگی!
گفتم: بعد از اون چی؟ گفت: رهایی.
گفتم: از هنر بگو. گفت: فقط سینما آن هم نوع هالیودیش!
گفتم: از ورزش بگو! گفت: فقط فوتبال اون هم بایرن مونیخ
گفتم: دیگه چی؟ گفت: از تیپ باتیستوتا خوشم می یاد.
گفتم: بزرگترین آرزوت توی دنیا چیه؟ گفت : هجرت!
گفتم: از کجا به کجا؟ گفت: از اینجا به اروپا یا آمریکا!
گفتم: هدفت؟ گفت: عشق و حال
گفتم: تا کی؟ گفت: تا ابد.
بسیار با دقت. اگر میتونید چندین بار بخونید. حفظ کنید و به خاطر بسپرید. سعی میکنم بتونم ذره ای عمل کنم. انشاء الله
روايت شده: يکي از ياران اميرالمومنين عليه السلام که او را همام مي گفتند و مردي عابد بود به حضرت عرضه داشت: اهل تقوا را چنانکه گويي آنان را مي بينم براي من وصف کن. امام در پاسخ او درنگ کرد، سپس فرمود: اي همام، تقواي الهي پيشه کن و کار نيک انجام بده، زيرا خداوند با اهل تقوا و اهل کار نيک است. همام به اين مقدار سخن قناعت نکرد و حضرت را قسم داد. حضرت خدا را سپاس و ثنا گفت و بر پيامبر - که درود خدا بر او و آلش باد – درود فرستاد و سپس فرمود:
اما بعد، خداوند پاک و برتر مخلوقات را آفريد در حالي که از اطاعتشان بي نياز، و از گناهشان ايمن بود، زيرا عصيان عاصيان به او زيان نمي رساند، و طاعت مطيعان او را سود نمي دهد. پس روزي آنان را در ميانشان تقسيم کرد، و هر کس را در دنيا در جايي که سزاوار بود قرار داد. پرهيزکاران در اين دنيا اهل فضائل اند، گفتارشان صواب، پوشاکشان اقتصادي، و رفتارشان افتادگي است. از آنچه خدا بر آنان حرام کرده چشم پوشيده، و گوشهاي خود را وقف دانش با منفعت نموده اند. آنان را در بلا و سختي و آسايش و راحت حالتي يکسان است، و اگر خداوند براي اقامتشان در دنيا زمان معيني را مقرر نکرده بود از شوق به ثواب و بيم از عذاب به اندازه چشم به هم زدني روحشان در بدنشان قرار نمي گرفت.
خداوند در باطنشان بزرگ، و غير او در ديدگانشان کوچک است. آنان با بهشت چنانند که گويي او را ديده و در فضايش غرق در نعمتند، و با عذاب جهنم چنانند که گويي آن را مشاهده نموده و در آن معذبند. دلهايشان محزون، همگان از آزارشان در امان، بدن هاشان لاغر، نيازهايشان سبک، و نفوسشان با عفت است. روزي چند را در راه حق صبر کردند که براي آنان راحتي جاويد به دنبال آورد، اين است تجارتي سودآور که خداوند براي آنان مهيا نمود.
دنيا آنان را خواست و آنان آن را نخواستند، به اسارتشان کشيد و آنان با پرداخت جانشان خود را آزاد کردند.
به هنگام شب براي عبادت برپايند، در حالي که اجزاي قرآن شمرده و سنجيده تلاوت کنند، خود را به آيات قرآن اندوهگين ساخته، و داروي دردشان را از آن برگيرند. . چون به آيه اي بشارت دهنده بگذرند به مورد بشارت طمع کنند، و روحشان از روي شوق به آن خيره گردد، و گمان برند که مورد بشارت در برابر آنهاست. و چون به آيه اي بگذرند که در آن بيم داده شده گوش دل به آن دهند، و گمان برند شيون و فرياد عذاب بيخ گوش آنان است.
قامت به رکوع خم کرده اند، به وقت سجده پيشاني و دست و زانو و انگشتان پا بر زمين مي گذارند، و از خداوند آزادي خود را از عذاب مي طلبند. اما به هنگام روز، بردباران و دانشمندان و نيکوکاران و پرهيزکارانند. بيم از حق جسمشان را چون تير تراشيده لاغر کرده، مردم آنان ر ا مي بينند به تصور اينکه بيمارند، ولي بيمار نيستند، و مي گويند ديوانه اند، در حالي که امري عظيم آنان را بدين حال درآورده.
به طاعت اندک خشنود نمي شوند، و طاعت زياد را زياد ندانند، بنابراين خود را به کوتاهي در بندگي متهم کنند، و از عبادت خود در وحشتند. هرگاه يکي از آنان را تمجيد کنند ار آن تمجيد بيم نموده و گويد: من از ديگران به خود آگاه ترم، و پروردگارم از خودم به من داناتر است؛ خداوندا، مرا به آنچه درباره ام گويند مگير، و از آنچه مي پندارند بهتر گردان، و زشتي هايي را که از من خبر ندارد بر من ببخش.
از نشانه هاي ديگرشان آن است که هر کدام را داراي نيرومندي در دين، دورانديشي با نرمي، ايمان همراه با يقين، حرص در دانش، علم با بردباري، ميانه روي در توانگري، فروتني در عبادت، آراستگي در تهيدستي، بردباري در سختي، جويايي در حلال، نشاط در هدايت، و دروي از طمع بيني. در عين به جا آوردن اعمال شايسته ترسان است. شب مي کند در انديشه شکر، و روز مي کند در انديشه ذکر. شب را به سر مي برد با خوف، و روز مي نمايد دلشاد: خوف از غفلتي که او را در آنچه بر او سنگين است از او پيروي نکند او نيز آنچه را که نفس به آن رغبت دارد به او نمي دهد.
روشني چشمش در آن چيزي است که جاويد است، و بي رغبتيش در آن است که فاني شدني است. بردباري را با دانش، و گفتار را با عمل آميخته مي کند. آرزويش کم و کوتاه، لغزشش اندک، دلش فروتن، نفسش قانع، خوراکش اندک، زندگيش آسان، دينش محفوظ، شهوتش مرده و خشمش فروخورده است. خيرش را متوقع، و از شرش در امانند.
اگر در ميان غافلان باشد از ذاکرانش به حساب آرند، و اگر در ميان ذاکران باشد در شمار غافلانش نيارند. از آن که بر او ستم کرده بگذرد، به آن که او را محروم نموده عطا کند، و با کسي که با او قطع رحم نموده صله رحم نمايد. زبان دشنام ندارد، گفتارش نرم است، زشتيش پنهان، و خوبيش آشکار است، نيکي اش روي آورده، و شرش روي گردانده، در حوادث آرام، در ناخوشيها شکيبا، و در خوشيها شاکر است. بر دشمن ستم نمي کند، و به خاطر محبوبش مرتکب گناه نمي شود. پيش از حاضر کردن شاهد، خود اقرار به حق مي نمايد. امانت را تباه نمي کند، و آنچه را به يادش آرند به فراموشي نمي سپارد، احدي را با لقب زشت صدا نمي کند، به همسايه نمي زند، به بلاهايي که به سر مردم مي آيد شادي نمي نمايد، در باطل وارد نمي شود، و از حق خارج نمي گردد. اگر سکوت کند سکوتش غمگينش نکند، و اگر بخندد قهقهه نزند، چون به او ستم روا دارند صبر پيشه سازد تا خدا انتقامش را بگيرد.
از خود در رنج است، و مردم از او در راحتند. در امر آخرت خود را به زحمت اندازد، و مردم را از جانب خود قرين آسايش کند. دوريش از آن که دوري مي کند محض زهد و پاک ماندن، و نزديکي اش به آن که نزديک مي شود به خاطر نرمي و رحمت است، دوريش از راه تکبر و خودخواهي، و نزديکي اش از باب مکر و فريب نيست.
راوي گفت: چون سخن به اينجا رسيد همام فريادي برکشيد و جان داد. حضرت فرمود: به خدا قسم از چنين پيشامدي بر او مي ترسيدم. سپس ادامه داد: اندرزهاي رسا با اهلش اينگونه معامله مي کند! يکي از حاضران فضول به حضرت گفت: خودت چه حالي داري؟ فرمود: واي بر تو، هر اجلي را وقت معيني است که از آن نمي گذرد، و علتي است که از آن تجاوز نمي کند. بازايست و ديگر اينچنين مگوي که اين سخني بود که شيطان بر زبانت جاري ساخت.
ورود به قربانگاه و سرزمین او حزن انگیز است.
این واقعیت برای پیام آورانی که بدان سرزمین وارد شده اند پیش آمده است در روایت است که :(همه پیامبران کربلا را زیارت کرده اند)
و به این سرزمین مقدس خطاب شده است که: (شهادت گاه ماه نورافشان در خاک توست)
آری ! هرپیامبری به هنگام ورود به این سرزمین ژر راز و رمز دچار دلشکستگی و تنگی سینه و غم و اندوه می گشت از ژروردگارش دلیل آن را جویا میشد که وحی فرا میرسد که :
((اینجا سرزمین کربلا و شهادتگاه حسین خواهد بود.))
خاندان آن حضرت نیز با ورود به این سرزمین و فرود در آنجا و افکندن رحل اقامت اندوهگین شدند خواهرش گفت:
((برادر جان!اینجا بیابانی غم بار و حراص انگیز است))
فرمود:((پدرم در این سرزمین به خواب رفت و گریان بیدار شد و گفت:
در خواب دیدم که فرزندم حسین در دریایی از خون شناور است
آن گاه به من فرمود:پسرم!هنگامی که آن فاجعه عظیم در اینجا رخ دهد چگونه خواهی بود؟))
همانند موسی مرا لایق هم صحبتی خویش قرار ده (نسا/۱۶۴)
همانند لقمان به من حکمت عطا فرما. (لقمان/۱۲)
به مانند ایوب زیان را از من برطرف بنما (یوسف /۹۶)
بیامرز مرا همانند داوود (ص/۲۵)
همان گونه که ندای پونس را در تاریکی اجابت نمودی . ندای مرا نیز پاسخ فرما.(انبیا/۸۸)
مولای من:خطای آدم را نیز ببخش (بقره/۳۷)
به رحمت خویش ادریس را جایگاه رفیع بخشیدی مرا نیز بی نصیب مفرما . (مریم /۵۷)
کوه ها ادامه رودها**********و رودها ادامه دریاهاست*********امروز ادامه دیروز**********و دیرور ادامه فرداست*********فردای هر کس زایش خوب و بد امروز اوست**********امروز هر کس تولد انتخاب های دیروز اوست**********آری، دیروز،امروز را ساخته است**********و امروز،فردا را می سازد**********پس من دعا می کنم**********دیروز ،امروزم را خوب ساخته باشم**************و امروز فردایم را خوب بسازم**********آمین "
به سایت آقا امام زمان علیه السلام و شهدا خوش آمدید"
تقدیم به مومنان تقدیم به عاشقان تقدیم به دلسو ختگان تقدیم به دیوانگان تقدیم به منتظران
اللهم صل علی محمد و آل محمد اللهم کل لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل ساعه ولیلا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا برحمتک یا ارحمن الراحمین اللهم الرزقنا شفاعتا حسین یوم الورود و ثبتنا قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین
درد دل با امام زمان علیه السلام لیوان آب صدای زیبای آبشار نقره ای را با همین گوشهای تیزم می شنوم0 گویی که قطره قطره اش برایم حکم یک دریا دارند،صدایشان کردم آمدند وبرایم یک جام از آب گوارا آوردند،گفتم:مگر خودتان تشنه نیستید گفتند ما سیرابیم،اما تو هنوز رودخانه دلت کویر است،لیوان را گرفتم،نوشیدم آن را،گوارا بود وبه دلم نشست ودر همان لحظه دیدم صدایی دگر نمی شنوم،هر چه نگاه کردم آن همان قطرات آب را ندیدم، گفتم خدایا جرا اینگونه مرا تنها گذاردند0 چرا اینگونه سیراب شدم،اما مرا خواب کردند ورفتند،صدایی شنیدم0 به سویش دویدم ورسیدم،آریٍ،آری،این همان آبشار است ورفتم یک لیوان را در کنار سنگ ریزه های آبشار دیدم،دویدم،دویدم،آنقدر که دوباره تشنه شدم اما دیدم نوری کنارم ایستاده ،گفتم که هستی!: گفت:همان کسی که در انتظارش کنار جاده سرنوشت نشسته ای،گفتم من لیاقت ندارم،چرا سراغم آمدی،گفت:پاک است دلت،اینگونه مگذار آلوده شوند،گفتم:چگونه،گفت مرا طلب کن،صدایم زن،گفت نمی رسد صدایم به گوشت،گفت رسیده،اما نه با آن لحنی که باید مرا طلب کنی،گفتم عشقم را چه کنم،گفت:عاشق باش،اما آنگونه که خودت می گویی بر سر جاده انتظار منتظرش باش0 این را گفت:واز جلوی چشمان سیاهم محو شد0
مطالبی درباره امام زمان علیه السلام
بنام او که خالق یاس ونرگس است یا رب المهدی بحق المهدی اشف صدر المهدی بظهور الحجت ای روح دعا سلام مهدی 1170 بهار وخزان گذشت ونیامدی0سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده وگرد وغبار هجران برآن سایه افکنده0 عمری است که برای آمدنت بی قرارم0 یابن الزهرا،ببین از فراقت سخت بارانیم0 ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0 آقا جان!حیف نیست ماه شب چهادره پشت ابرهای تیره وپاره پاره پنهان بماند،حیف نیست دیده را شوق وصا ل باشد ولی فروغ دیده نباشد0 بیا وقرار دل بیقرارم شو0 بیا وصداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن0 بیا تا سر به دامانت بگذارم وعقده های چندین ساله ام را باز کنم0 تو که معنای سبز لحظه هایی بیا تو که ترنم الطاف حق تعالی بیا0 بیا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم0 یوسف فاطمه!کی طنین دلنواز انا بقیه ا000 تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید0 کی کعبه به خود می بالد وزمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد وجان در سعی وصفای نگاه تو محرم می شود ومناسک حج وقربان را بجای می آورد0 برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم0 آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم0 بگذار صادقانه بگویم که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!آرزویی که برای بدست آوردنش تمام کلافهای عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام وخودم را در جرگه خریداران یوسف زهرا(س) قرار داده ام0 نازنینم!تو زیبا ترین دلیل برای شبهای قدر وشب زنده داریهای منی تو ضیاعین ودلیل امن یجیب منی 0 آقا جان! می خواهم برایت قصه بگویم 0 قصه سیب وگندم ومردی که سالهاست در میان مردم چشمم ایستاده،قصه خوشه خوشه انتظار وچشمانی که درو میکنند،قصه باران وسطرهایی که دلواپس پونه هاست،قصه اسب وخیال آمدن تو در باران،قصه هایی که مشق هر شب من است0 کاش می شد واژه ها را شست وانتظارراتفسیر کرد ولی افسوس000 میدانی مرز انتظار کجاست!؟آنجا که قطره اشک منتظری سدی از دلواپسی ساخته وقطره قطره انتظار را ذخیره می کند،آنجا که وجودش چون جرعه ای آب از تشنه ای رفع عطش می کند آنگاه که می فرماید اگر شیعیان ما مرا به اندازه قطره ای آب بخواهند هر لحظه ظهور من نزدیکتر می شد0 حس می کنم نزدیکی آنقدر نزدیک که با آمدن یک نسیم تو را احساس کرد وبویید0 خوب می دانم که آخر دل سنگ وطلسم نحس قصه را می شکنی وآنگاه زمان وصل وجان نثاری می رسد0 پس بیا از پس کوچه های انتظار ،بیا که شعرهایم بی قافیه مانده اند،بیا که با آمدنت گم میشود در تبسم تو بغض چندین ساله ام،بیا که غزلهایم مضمون ندارند ومثنوی عشق نا تمام است0 محبوبم!هر روز که میگذردبیشتر از قبل دلم برایت تنگ می شود0 عشق تو سراسر وجودم را فرا گرفته و اگر دلم را بشکافی بر لوح آن نام تو هگ گردیده وکنون ای بهار عشق!می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟ یابن الزهرا!"لیت شعری أین استقرت بک النوی"0 کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت0 بنفسی أنت! به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصا لت0 آقا جان! دروادی انتظار زمان را بنگر که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب می گردد0 کی می آیی که قطره ها به دریا بپیوندند؟خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟ کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟ بیا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست وقلبم جویبار اشکهایی که هرروز وشب برای فراق تو ریخته می شوند0 یاس سفیدم!بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد0 بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده وفریاد العطش برآورده،بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم0بیا ومرا زائر شهر قاصدکها کن،بیا000 دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است ودیده ام جز برای فراق تو نمی بارد0 بیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید0 آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که سید علی ماتنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را بااو در میان بگذارد0 بیا ورأس سبز شاپرکهایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند0 ای پیدا ترین پنهان من! تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم وبا جام وصال تو افطار می نمایم0 نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم0 پس بیا که نذر خود را ادا کنم0 ای آفتاب عمر! تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم0 فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم0 در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم0 به امید آنروز هزار وصد وهفتادمین شمع را روشن می کنیم ومنتظرت می مانیم0 به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم0 کاش می شد که خدا اجازه ظهورت می داد کاش می شد که در این دیار غربت ومیان موج غمها به سکوت سرد وسنگین رخصت خاتمه می داد کاش می شد جمعه ما شاهد ابروی زیبای تو می شد دیده نا قابل ما فرش کیسوی تو می شد کاش می شد انتظار منتظر بپایان رسد وهوا میزبان یاسها و نسترنها خاک پای مهدی زهرا شود کاش می شد تو هم از انتظار خسته شوی و برای فرج دعا کنی کاش می شد000 قربانت یاس سفید درباره شهدا زندگینامه و وصیتنامه شهدای دانشجوی شهرستان کازرون با همکاری مسئول پژوهش و تحقیق بنیاد شهید کازرون مداحی مداحان اهل بیت درباره امام زمان زیارت آل یس علیمی : یا ابا صالح مددی طاهری : مولودی امام زمان مولودی امام زمان تیک تاک ...،ثانیه ها،روزها،ماه ها،سال هاو...میگذرد و ما هنوز منتظر یار سفر کرده مان هستیم.به امید ظهور مهدی صاحب الزمان
از پریشانی ام و مدح تو گفتم به من خندیدند
بر سر و روی زدم سینه دریدم به من خندیدند
یهو دیوانه شدم روی تو دیدم به من خندیدند
گریه کردم ز دلم آه کشیدم به من خندیدند
ذکر گفتم به سرم قمه کشیدم به من خندیدند
همه روزا رو برات روزه گرفتم به من خندیدند
مجلس جشن و برات روضه گرفتم به من خندیدند
روز و شب هروله کردم به من خندیدند
جون ناقابلم و نذر تو کردم به من خندیدند